|
رو به این پنجره ادبی.تاریخی.علمی.اجتماعی
| |||
|
[ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 10:11 ] [ حسین اسفندیار ]
یک قدم تا تبدیل شدن به یک فرد خاص و شگفت انگیز !! همه دوست دارند بهترین باشند ، اما اغلب افراد معمولا تنها در یک یا دو زمینه خاص فوق العاده هستند. بگذارید یک مثال در این رابطه براتون بزنم : بعضی از آدما در شعر گفتن ، آشپزی کردن ،طراحی کردن یا هر قابلیت دیگر ، فردی شاخص شناخته میشوند. ممکن است فردی بسیار بذله گو و بسیار با نمک باشد و فرد دیگری به عنوان یک مهندس کامپیوتر و یا فردی به عنوان یک مدیر موفق شناخته شده باشد. اما صفت فوق العاده یا خاص از چه ناشی می شود؟ در اینجا شما می توانید خصوصیاتی که می تواند برای معنی پیدا کردن این صفت بکار برده شود ، پیدا کنید و به کار ببرید تا فوق العاده و خاص بودن خود را بفهمید و آن را حس کنید. سلامتی : تمرین های بدنی ، ورزش های صبحگاهی رژیم سالم و مراجعه مرتب به پژشک از مواردی هستند که می توانند سلامتی را برای شما به ارمغان آورند. این مرحله بسیار مهم است . با چند دقیقه خنده در روز سلامتی خود را تضمین کنید فقط یکبار آزمایش کنید! به یاد داشته باشید عقل سالم در بدن سالم است.سعی در یک هفته به مدت 35 دقیقه بخندید نیاز نیست در حضور جمع بخندید می توانید یه جای خلوت پیدا کنید و و به مدت 5 دقیقه در روز بخندید راز سلامتی در خندیدن است . خنده یکی از داروهایی رایگانی است که تمام انسان می توانند از آن استفاده کنند. شاد باشید و این شادی ها رو با دوستان ،خانواده و یا کسانی که برای شما عزیز هستند ، تقسیم کنید . مهربانی : هیچ چیز به اندازه ناراحتی و غصه خوردن به افراد صدمه نمی زند، سعی کنید کسانی را که دوستشان دارید را با گفتن یک جمله زیبا شاد کنید و با این کار به آنها بگویید که چقدر برای شما عزیز هستند. من سعی می کنم با گفتن این جمله زیبا « از شما بابت این لطف بزرگی که طی این سالها در حق من کردید ممنونم » به پدر و مادرم که واقعا برای من زحمت کشیدن رو شاد کنم و از صمیم قلب بهشون بگم که چقدر برای من عزیز و باارزش هستند. افراد زمانی که به یک نفر خوبی می کنند از نظر روحی و روانی افرادی بسیار شاد و سرزنده هستند و مغز آنها بسیار فعال تر نسبت به دیگران است. کمک کردن به یک فرد نیازمند حس فوق العاده ای به آدم دست میده که دوست ندارید آنرا با هیچ چیز در دنیا عوضش کنید. فقط کافیست از صمیم قلب این کار را انجام دهید نیاز نیست فردی ثروتمند باشید گاهی با دادن یک تکه نان و یا با دادن یک لیوان آب به یک فرد نیازمند این حس فوق العاده بودن را میتوانید حس کنید. به یاد داشته باشید شما دوست دارید یک فرد فوق العاده و خاص باشید!. اعتماد به نفس : همیشه به یاد داشته باشید که شما منحصر به فرد هستید و آدمی خاص هستید و دوست دارید این حس همیشه در شما وجود داشته باشد هیچ کس به اندازه خود شما نمی تواند این حس را در وجود شما بوجود بیاورد و آنرا حفظ کند و هیچ کس هم نمی تواند غیر این را بگوید . خوبی و حس مثت در همه افراد وجود دارد . افراد ، از دید خودشان ممکن است در مواردی به شما خرده بگیرند شما نباید اجازه دهید این مسئله شما را ناراحت کند و در شما نسبت به خودتان حس منفی ایجاد کند . سعی کنید در خود نسبت به خودتان اعتماد ایجاد کنید. هر روز این کار را انجام دهید بزرگترین موفقیت در دستان شماست به خوددتان روحیه دهید و خودتان را تشویق کنید بهترین کمک کننده به خود شما ، خود خودتان هستید!. فقط کافیست در روز روبروی آینه بایستید و خود را از درون و باطن نگاه کنید سعی نکنید بر اساس ظاهر خودتان را نگاه کنید در باطن خودتان را بنگرید و زیبایی هایتان را پیدا کنید و با یک لبخند و خنده روزتان را شروع کنید . به یاد داشته باشید انسان ها در این دنیا با ظاهری متفاوت آفریده شدند یکی با ظاهری زیبا و دیگری با ظاهری غیر زیبا آفریده شده هرگز بر اساس ظاهر قضاوت نکنید زیرا باطن انسان ها فرد را به یک فرد خاص و فوق العاده تبدیل می کنید . پس درست بنگرید با عقل ببینید و با قلب زندگی کنید. خودتان باشید : شما باید خودتان باشید و خودتان را باور داشته باشید . کامل ، خاص ، شگفت انگیز و فوق العاده ! سعی کنید هرچه زودتر خودتان را بشناسید و از خصوصیات پنهان و آشکار خود نهایت استفاده را در بهترین شدن ، ببرید . کسی باشید که که هرگز نمی خواهد چیزی کمتر از «فوق العاده » ،«خاص » و «شگفت انگیز » باشد. چند نکته مهم : هرگز به چیزی که نیستید فکر نکنید . هیچوت فراموش نکنید که کلید موفقیت شما در دستان خود شماست . لبخند را فراموش نکنید ،راز سلامتی شما . کسانی را که دوستان دارند را دوست بدارید و به آنها صدمه نزنید . سعی کنید با جمله زیبا به دوستان و آشنایان ، آنها را شاد کنید . همیشه دیگران به خوبی و خوشی دعوت کنید و به آنها آموزش دهید . کلمات کلیدی : تبدیل شدن به یک فرد موفق، تبدیل به یک فرد خاص، یک قدم تا موفقیت، چگونه یک فرد موفق شویم، چند نکته برای خاص شدن، چگونه شگفت انگیز شویم، چگونه فوق العاده باشیم، راز سلامتی، راههای اعتماد به نفس، خود باوری
تبدیلگر شما را بزودی شگفت زده خواهد کرد . منتظر مقاله های بعدی ما باشید. انتخاب از سایت تبدیل گرhttp://tabdilgar.com/fardekhas.aspx [ پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 ] [ 20:29 ] [ حسین اسفندیار ]
پروانه (داستان) مردي يك پيله پروانه پيدا كرد. و آن را با خود به خانه برد. يك روز سوراخ كوچكي در آن پيله ظاهر گشت مرد كه اين صحنه را ديد به تماشاي منظره نشست ساعتها طول كشيد تا آن پروانه توانست با كوشش و تقلاي فراوان قسمتي از بدن خود را از آن سوراخ كوچك بيرون بكشد. پس از مدتي به نظر رسيد كه آن پروانه هيچ حركتي نمي كند و ديگر نمي تواند خود را بيرون بكشد. بنابراين مرد تصميم گرفت به پروانه كمك كند! او يك قيچي برداشت و با دقت بسيار كمي آن سوراخ را بزرگتر كرد. بعد از اين كار پروانه به راحتي بيرون آمد. اما چيزهايي عجيب به نظر مي رسيد. بدن پروانه ورم كرده بود و بالهايش چروكيده بود مرد همچنان منتظر ماند او انتظار داشت بالهاي پروانه بزرگ و پهن شود تا بتواند اين بدن چاق را در پرواز تحمل كند. اما چنين اتفاقي نيفتاد. در حقيقت پروانه ما باقي عمر خود را به خزيدن به اطراف با بالهاي چروكيده و تن ورم كرده گذراند و هرگز نتوانست پرواز كند. آنچه اين مرد با شتاب و مهرباني خود انجام داد سبب اين اتفاق بود. سوراخ كوچكي كه در پيله وجود داشت حكمت خداوند متعال بود. پروانه بايد اين تقلا را انجام مي داد تا مايع موجود در بدن او وارد بالهايش شود تا بالهايش شكل لازم را براي پرواز بگيرند. بعضي مواقع تلاش و كوشش و تحمل مقداري سختي همان چيزي است كه ما در زندگي به آن نياز داريم. اگر خداوند اين قدرت را به ما مي داد كه بدون هيچ مانعي به اهداف خود برسيم آنگاه چنين قدرتي كه اكنون داريم نداشتيم. اگر كسي دست شما را بگيرد ديگر پرواز نخواهيد كرد. انتخاب از سایت (یاد بگیر)www.yadbegir.com [ جمعه هفتم بهمن 1390 ] [ 9:56 ] [ حسین اسفندیار ]
با اعجاز «هل» آشنا شويم هندیها و پاكستانیها در مقایسه با سایر كشورهای جهان بیشترین مصرف كنندههای چاشنی معطر هل هستند.
«هل»؛ میوه گیاهی از تیره زنجبیل است و انواع مختلف آن شامل هل سیاه، هل سفید و هل سبز هستند كه نوع سبز آن عطر تندتری دارد. مطالعات نشان میدهد كه این چاشنی خواص درمانی مفیدی دارد از جمله این كه به عنوان دارو برای معالجه سرفه، سرماخوردگی و تب استفاده می شود. به نوشته روزنامه اكسپرس، سایرخواص درمانی هل عبارتند از: - دانه «هل» تقویتكننده معده، ضد نفخ و بادشكن است و در ضمن به هضم غذا نیز كمك می كند. - در صورتی كه عرق بدبویی دارید یا دهان شما بوی خوبی نمی دهد، شش گرم «هل» را با غلاف آن به صورت چای دم كنید و در طول یك روز به مرور بنوشید. - این چاشنی برای درمان استفراغ و تهوع نیز توصیه می شود. - «هل» تقویت كننده قلب و اعصاب است اما مصرف زیاد آن، هم تپش قلب را افزایش می دهد و هم برای بیماریهای روده و ریه مفید نیست. - مصرف «هل» برای رفع سردرد و كاهش حملات بیماری صرع نیز سودمند است. برگرفته از گروه «سیمرغ» [ جمعه شانزدهم دی 1390 ] [ 16:5 ] [ حسین اسفندیار ]
هفتم آبان روز جهانی کورش بزرگ بر ایرانیان عزیز مبارک کورش بزرگ .فرزند کمبوجیه و ماندانا اولین کسی بود که فلات ایران را برای نخستین بار در تاریخ زیر یک پرچم در آورد و پادشاهی ایران را به عنوان بزرگترین امپراطوری جهان بنیان نهاد. کورش بزرگ اولین کسی بود که ایرانیان را با فرهنگ شهر نشینی آشنا ساخت و منشور جهانی او امروزه پس از ۲۵۰۰سال به عنوان اولین منشور حقوق بشر شناخته می شود .کورش بزرگ با ایمانی که به اهورامزدا داشت.جهان گشایی را با هدف برقرار نمودن آشتی و آسایش و برابری و از میان بردن ستم و ناراستی انجام می داد.در هیچ نبردی دشمنان شکست خورده را به اسارت و بردگی نگرفته بود و سربازانش را از تعرض به جان و مال انها باز می داشت.خرابی های جنگ را آباد می کرد و در این راه خود پیش قدم می شد. بیست ونهم اکتبر برابر با هفتم آبان روز جهانی کورش بزرگ است این روز بر تمام ایرانیان آزاده مبارک. [ جمعه ششم آبان 1390 ] [ 17:28 ] [ حسین اسفندیار ]
این متن جالب را بخوانید تا از نحوه پردازش کلمات در مغز مطلع شوید!
[ جمعه هشتم مهر 1390 ] [ 13:30 ] [ حسین اسفندیار ]
می دانی کجا هستی؟ این عکسی است که فضاپیمای وویجر از زمین گرفته است. عکسی که زمین را در فضای بیکران نشان می دهد. كارل ساگان فضانورد آمریکایی کتابی با همین عنوان نوشته است. در قسمتی از این کتاب می خوانیم:
دوباره به این نقطه نگاه کنید. همین جاست. خانه اینجاست. ما اینجاییم. برگرفته ازگروه اینترنتی سها. [ جمعه هفتم مرداد 1390 ] [ 17:3 ] [ حسین اسفندیار ]
وقتی خدا به قولش عمل میکند
نویسنده وبلاگ "مسئولیت و سازندگی" در مطلبی با عنوان "وقتی خدا به قولش عمل میکند" نوشت:
چند روزی به آمدن عيد مانده بود.
بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثرا رفته بودند به شهرها و شهرستان های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند اما استاد بدون هیچ تاخیری آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن.
استاد خشک و مقرراتی ما خود مزیدی شده بر دشواری .
بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از بچه ها خیلی آرام گفت: استاد آخره سالی دیگه بسه!
استاد هم دستی به سر تهی از موی خود کشید! و عینکش را از روی چشمانش برداشت و همین طور که آن را می گذاشت روی میز خودش هم برای اولین بار روی صندلی جا گرفت.
استاد ۵۰ سالهمان با آن كت قهوهاي سوختهاي كه به تن داشت، گفت: حالا که تونستید من رو از درس دادن بندازید بذارید خاطره ای رو براتون تعریف کنم.
"من حدودا ۲۱ یا ۲ سالم بود، مشهد زندگی می کردیم، پدر و مادرم کشاورز بودند با دست های چروک خورده و آفتاب سوخته، دست هایی که هر وقت اون ها رو می دیدم دلم می خواست ببوسمشان، بویشان کنم، کاری که هیچ وقت اجازه آن را به خود ندادم با پدرم بکنم اما دستان مادرم را همیشه خیلی آرام مثل "ماش پلو"که شب عید به شب عید می خوردیم بو می کردم و در آخر بر لبانم می گذاشتم.
استادمان حالا قدری هم با بغض کلماتش را جمله می کند: نمی دونم بچه ها شما هم به این پی بردید که هر پدر و مادری بوی خاص خودشان را دارند یا نه؟ ولی من بوی مادرم را همیشه زمانی که نبود و دلتنگش می شدم از چادر کهنه سفیدی که گل های قرمز ریز روی آن ها نقش بسته بود حس می کردم، چادر را جلوی دهان و بینیام می گرفتم و چند دقیقه با آن نفس می کشیدم...
اما نسبت به پدرم مثل تمام پدرها هیچ وقت اجازه ابراز احساسات پیدا نکردم جز یک بار، آن هم نه به صورت مستقیم.
نزدیکی های عید بود، من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیارم.
از پله ها بالا می آمدم که صدای خفیف هق، هق مردانه ای را شنیدم، از هر پله ای که بالا می آمدم صدا را بلندتر می شنیدم...استاد حالا خودش هم گریه می کند...
پدرم بود، مادر هم آرامش می کرد، می گفت آقا! خدا بزرگ است، خدا نمیذاره ما پیش بچه ها کوچیک بشیم، فوقش به بچه ها عیدی نمی دیم، قرآن خدا که غلط نمی شه اما بابام گفت: خانم نوه هامون تو تهران بزرگ شدند و از ما انتظار دارند، نباید فکر کنند که ما ...
حالا دیگه ماجرا روشن تر از این بود که بخواهم دلیل گریه های بابام رو از مادرم بپرسم، دست کردم توی جیبم، ۱۰۰تومان بود، کل پولی که از مدرسه گرفته بودم، گذاشتم روی گیوه های پدرم و خم شدم و گیوه های پر از خاک و خلی که هر روز در زمین زراعی، همراه بابا بود بوسیدم.
آن سال همه خواهر و برادرام ازتهران آمدند مشهد، با بچه های قد و نیم قد که هر کدام به راحتی "عمو" و "دایی" نثارم می کردند.
بابا به هرکدام از بچه ها و نوه ها ۱۰ تومان عیدی داد، ۱۰ تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی داد به مامان.
اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم، که رفتم سر کلاس.
بعد از کلاس آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود گفت که کارم دارد و باید بروم اتاقش، رفتم، بسته ای از کشوی میز خاکستری رنگ زوار درفته گوشه اتاقش درآورد و داد به من.
گفتم: این چیه؟
"باز کن می فهمی"
باز کردم، ۹۰۰ تومان پول نقد بود! این برای چیه؟
"از مرکز اومده؛ در این چند ماه که اینجا بودی بچه ها رشد خوبی داشتند برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند."
راستش نمی دونستم که این چه معنی می تونه داشته باشه، فقط در اون موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم این باید ۱۰۰۰تومان باشه نه ۹۰۰ تومان!
مدیر گفت از کجا می دونی؟ کسی بهت گفته؟ گفتم: نه، فقط حدس می زنم، همین.
راستش مدیر نمی دونست بخنده یا از این پررویی من عصبانی بشه اما در هر صورت گفت از مرکز استعلام میگیرد و خبرش را به من می دهد.
روز بعد تا رفتم اتاق معلمان تا آماده بشم برای کلاس، آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت: من دیروز به محض رفتنت استعلام کردم، درست گفتی، هزار تومان بوده نه نهصد تومان، اون کسی که بسته رو آورده صد تومانش را کِش رفته بود که خودم رفتم ازش گرفتم اما برای دادنش یه شرط دارم...
"چه شرطی؟"
بگو ببینم از کجا می دونستی؟ نگو حدس زدم که خنده دار است.
استاد کمی به برق چشمان بچه ها که مشتاقانه می خواستند جواب این سوال آقای مدیر را بشنوند، نگاه کرد و دسته طلایی عینکش را گرفت و آن را پشت گوشش جا داد و گفت: "به آقای مدیر گفتم هیچ شنیدی که خدا ۱۰ برابر عمل نیکوکاران به آن ها پاداش می دهد؟*"
[ جمعه هفتم مرداد 1390 ] [ 16:9 ] [ حسین اسفندیار ]
در مخزن زندگی تان کوسه بیندازید!
خود را مجبور به پیشرفت کنید! در گذشته های نه چندان دور آدم هایی که دنبال آب باریکه بودند یا یه شغل مطمئن دولتی داشند ،خیلی آدمهای منطقی و موفقی محسوب می شدند. آهسته برو آهسته بیا که گربه شاخت نزنه را به عنوان یک روش زندگی، خیلی از خانواده ها به فرزندانشان یاد می دادند …. برگرفته از گروه اینترنتی سها. [ یکشنبه هشتم خرداد 1390 ] [ 20:19 ] [ حسین اسفندیار ]
[ جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390 ] [ 12:31 ] [ حسین اسفندیار ]
زمانی کزروس به کورش بزرگ گفت:چرا غنیمت های جنگی را برای خود بر نمی داری
وهمه آن را بین سربازانت تقسیم می کنی؟ کورش گفت:اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدم الان دارایی من چقدر بود؟ کزروس عددی را با معیار آن زمان گفت.کورش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت:برو به مردم بگو کورش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد.سرباز در بین مردم جار زد و سخن کورش را به گوششان رسانید.مردم هرچه در توان داشتند برای کورش فرستادند. وقتی که مال های گردآوری شده را حساب کردند،از آنچه کزروس انتظار داشت بسیار بیشتر بود.کورش رو به کزروس کرد و گفت:ثروت من اینجا هست.اگر آنها را پیش خود نگه داشته بودم،همیشه باید نگران آنها بودم.زمانی که ثروت در اختیار توست و مردم از آن بی بهره اند مثل این است که تو نگهبان پول هایی هستی که مبادا کسی آن را ببرد.منبع:اینترنت [ جمعه بیست و ششم فروردین 1390 ] [ 17:56 ] [ حسین اسفندیار ]
۱۲۰ سال زنده باشی
آیا می دانید که گاهی به هم می رسیم و می گوییم ۱۲۰ سال زنده باشی یعنی چه و از کجا آمده؟ برای چه نمی گوییم ۱۰۰ سال یا ۱۵۰ سال یا ... در ایران قدیم،سال کبیسه را به این صورت محاسبه می کردندکه به جای اینکه هر ۴سال یک روز اضافه کنند و آن سال را سال کبیسه بنامند هر ۱۲۰ سال یک ماه را جشن می گرفتند. (تقویم فعلی ایران که بنام جلالی نامیده می شود حاصل زحمات خیام و سایر دانشمندان قرن پنجم هجری است) این جشن در کل ایران برپا بود و برای این که بعضی ها ممکن بود یک بار این جشن را ببینند و عمرشان جواب نمی داد تا این جشن ها را دوباره ببینند و بعضی ها هم اصلا این جشن را نمی دیدند.به همین دلیل دیدن این جشن را به عنوان بزرگترین آرزو برای یکدیگر خواستار بودند و هر کسی برای طرف مقابل آرزو می کرد تا آنقدر زنده باشی که این جشن باشکوه را ببینی و این برای ایرانیان به صورت یک تعارف و سنتی بی نهایت زیبا در آمد که وقتی به هم می رسیدند بگویند ۱۲۰ سال زنده باشی. نوروز ۹۰ بر ایرانیان آزاده مبارک.شاد باشید. [ پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389 ] [ 13:14 ] [ حسین اسفندیار ]
دانشمندی آزمایش جالبی انجام داد.
ایشان یک آکواریوم شیشه ای ساخت و داخل آن را با یک دیوار شیشه ای دیگر به دو قسمت تقسیم کرد.در یک طرف یک ماهی بزرگتر انداخت و در طرف مقابل ماهی کوچکتر که غذای مورد علاقه ماهی بزرگتر بود.ماهی کوچک تنها غذای ماهی بزرگ بود و آن دانشمند غذای دیگری به او نمی داد...ماهی بزرگتر برای شکار ماهی کوچکتر بارها به طرفش حمله می کرد،اما هر بار به دیوار نامریی برخورد می کرد همان دیوار شیشه ای که او را از رسیدن به غذای مورد علاقه اش باز می داشت.بالاخره بعد از مدتی از خوردن ماهی کوچک منصرف شد. اون باور کرده بود که رفتن به سمت دیگر که ماهی کوچکتر هست کاری غیر ممکن و محال است.بعد از چند روز دانشمند شیشه ی بین دو ماهی را برداشت و راه ماهی بزرگتر را باز گذاشت.اما ماهی بزرگ هرگز به سمت ماهی کوچک نرفت. می دانید چرا؟؟؟ آن دیوار شیشه ای دیگر وجود نداشت،اما ماهی بزرگ در ذهنش یک دیوار شیشه ای ساخته بود یک دیواری که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود.اون دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت. ما هم اگر خوب در رفتار و اعتقادات خود جستجو کنیم،کلی دیوار شیشه ای پیدا می کنیم که نتیجه مشاهدات و تجربیات ما در زمان های گذشته است و خیلی نیز دیگر وجود خارجی ندارند و فقط در ذهن خودمان جا خوش کرده اند. هر فردی خود را ارزیابی می کند و این برآورد مشخص خواهد ساخت که او چه خواهد شد. شما نمی توانید بیش از آن چیزی بشوید که باور دارید هستید. اما بیش از آنچه باور دارید می توانید انجام دهید. . نورمن وینست پیل . [ جمعه بیست و نهم بهمن 1389 ] [ 17:32 ] [ حسین اسفندیار ]
خورشید می گوید:سخاوتمند باش.از آنچه در اختیارت قرار داده ایم به هر آنکه خواهان آن است.ببخش.از گرمای عشقت و از نور وجودت.
باد می گوید:هر آنکه مشتاق نوازش توست.بنواز.لیکن نوازشی که در او ایستایی ایجاد نکند.بلکه نوازشت.رقص الهی را در عمق وجودت و وجودشان برپا سازد. دشت می گوید:با آغوش باز پذیرای میهمانانت باش و همه وجودت را در خدمت آنان قرار ده. کوه می گوید:چنان زندگی کن که تمام عمر راست قامت باشی و سرافراز. رود می گوید:بگذار تشنه ای که طالب آب است از تو سیراب شود و هر آن که در پی پاکی است.از طهارت تو بهره مند شود. گیاهان می گویند:تسلیم باشیدومی گویند خداوند همه جا هست.به هر سوی که می خواندتان روی گردانید. گل ها می گویند:اگر در این عمر کوتاه،چشمی را به زیبایی وجودت درخشان ساختی،مشامی را از عطر روح انگیز روحت به تحسین وا داشتی و اگر وجودی را محو زیبایی و قدرت خالق خود کردی،بدان عمرت را بیهوده طی نکرده ای،هرچند این عمر کوتاه باشد. درخت می گوید:تکیه گاه تن خسته و رنج کشیده باش و همواره دست هایت و چشمانت را به سوی آسمان بدار که خیرگی و ارتباط با آن مست مستت می کند . و دلی می گوید : خداوندا سپاس بی پایان ... [ جمعه دوازدهم آذر 1389 ] [ 12:44 ] [ حسین اسفندیار ]
بنام ایزد یکتا هم او که آسمان را آفرید و زمین را
هفتم آبان «۲۹اکتبر»روز صدور منشورجهانی حقوق بشر*کورش بزرگ*است . بزرگ مرد تاریخ ساز ایران زمین. او کسی است که اقتدار و عظمت و صلح و آسایش را به ایرانیان هدیه نمود.بزرگ مردی که جهان او را می ستاید و به وجودش افتخار می کند.هم او که در عصر سنگ و مفرغ تمدن اصیل ایرانی را بنیان نهاد. و صلح را به جهانیان هدیه نمود.و همه را فارغ از هر رنگ و دین و مذهب و نژادی در زیر سایه قدرت امپراطوری ایران بزرگ گرد هم آورد. ***این روز فرخنده بر ایرانیان آزاده و راست کردار مبارک*** ما فرزند کورش از نسل جمشیدیم پیروز بی برده بت نپرستیدیم. [ جمعه هفتم آبان 1389 ] [ 9:10 ] [ حسین اسفندیار ]
* به جای آن که به تاریکی لعنت بفرستید،شمعی روشن کنید ..کنفوسیوس..
* افتادن در گل و لای ننگ نیست،ننگ در این است که آنجا بمانی ..مثل آلمانی.. * خوشبختی ،یعنی هماهنگی با حوادث روزگار ..فلوبر.. * بردن همه چیز نیست،اما تلاش برای بردن چرا ..ونیس لمباردی.. * داشتن پشتکار،تفاوتی ظریف بین شکست و کامیابی است ..سارنف.. * وقتی آنچه داریم می بخشیم،آنچه نیازمند آنیم دریافت خواهیم کرد ..لاوسن.. * عاقل آنچه می داند،نمی گوید ولی آنچه می گوید می داند ..ارسطو.. * باید از بدی کردن بیشتر بترسیم تا از بدی دیدن ..ابوالعلا.. * انسان همچون رودخانه است.هرچه عمیق تر باشد آرام تر و متواضع تر است ..منتسکیو.. * مشکلات خود را بر ماسه ها بنویسید و موفقیت هایتان را بر سنگ مرمر ..پرمودا باترا.. * کسی که از هیچ چیز کوچکی خوشحال نمی شود،هیچگاه خوشبخت نخواهد شد ..اپیکور.. ....برگرفته از دو هفته نامه پیام ساختمان و تاسیسات ش ۹۲... [ پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389 ] [ 19:59 ] [ حسین اسفندیار ]
روزی مرد نابینایی روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود
روی تابلو خوانده می شد:من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت.و تابلو را کنار پای او گذاشت.و از آنجا دور شد.عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل بازگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدم های او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید،که بر روی آن چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد. امروز بهار است،ولی من نمی توانم آن را ببینم.... وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر دهید.خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد.باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید .این رمز موفقیت است...
[ جمعه بیست و دوم مرداد 1389 ] [ 14:21 ] [ حسین اسفندیار ]
درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده می شود.
پس از اندک زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می کند و می گوید:جاسوس می فرستید به جهنم؟ از روزی که این آدم به جهنم آمده مدام در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می کند و... حال سخن درویشی که به جهنم رفته بود این چنین است:با چنان عشقی زندگی کن که حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی.خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند. [ جمعه هشتم مرداد 1389 ] [ 13:32 ] [ حسین اسفندیار ]
تنها نجات یافته کشتی ،اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده،افتاده بود.او هر روز را به امید کشتی
نجات ،ساحل و افق را به تماشا می نشست.سرانجام خسته و نا امید،از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن بیاساید.اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود،از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.از شدت خشم و اندوه در جا خشکش زد.فریاد زد<خدایا؛چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟> صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ایی که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ایی آمده بود تا نجاتش دهد.مرد خسته ،و حیران بود.نجات دهندگان می گفتند: "خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم. [ پنجشنبه سی و یکم تیر 1389 ] [ 17:11 ] [ حسین اسفندیار ]
زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود.هنوز چند ساعت به پروازش مانده بود.تصمیم گرفت برای
گذراندن وقت کتابی بخرد.او یک بسته بیسکویت نیز خرید.روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.کنار او مردی نشسته بود و داشت روزنامه می خواند.وقتی که او نخستین بیسکویت را به دهان گذاشت،مرد هم دستش را دراز کرد و یک بیسکویت برداشت و خورد.او خیلی عصبانی شد. ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد:<بهتر است ناراحت نشوم.شاید اشتباه کرده باشد>.ولی این ماجرا تکرار شد.هر بار که او یک بیسکویت بر می داشت،آن مرد هم همین کار را می کرد.این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی خواست واکنش نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکویت باقی مانده بود،پیش خودش فکر کرد حالا ببینم این مرد بی ادب چه خواهد کرد؟مرد آخرین بیسکویت را نصف کرد و نصفش را خورد.این دیگه خیلی پررویی می خواست. او حسابی عصبانی شده بود.در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست.زن کتابش را بست،وسائلش را جمع و جور کرد،نگاه تندی به مرد انداخت و از آنجا دور شد. و به سمت دروازه اعلام شده رفت.وقتی داخل هواپیما روی صندلی اش نشست،دستش را برای گذاشتن عینکش به داخل ساکش فرو برد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکویتش آنجاست. باز نشده و دست نخورده.خیلی شرمنده شد.از خودش بدش آمد.یادش رفته بود بیسکویتش را داخل ساکش گذاشته است.آن مرد بیسکویت هایش را با او تقسیم کرده بود،بدون آنکه عصبانی و بر آشفته شده باشد.در حالی که او فکر می کرد آن مرد دارد از بیسکویت هایش می خورد.خیلی عصبانی شده بود.و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش یا معذرت خواهی نبود. فراموش نکنید چهار چیز است که نمی توان آن ها را باز گرداند. ۱-سنگ،پس از رها کردن ۲-حرف،پس از گفتن ۳-موقعیت،پس از پایان یافتن ۴-زمان،پس از گذشتن پس در زمان حال چنان کار کنید که ناراحت از دست دادنش نباشید. برگرفته از هفته نامه فارغ التحصیلان ش ۹۴ [ پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389 ] [ 11:51 ] [ حسین اسفندیار ]
|
|||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | |||